شعر (حافظ)

ای غایب از نظر به خدا می سپارمت جانم بسوختی و بدل دوست می دارمت

تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک باور مکن که دست زدامن بدارمت

محراب ابرویت بنما تا سحر گهی دست دعا برآرم و در گردن آرمت

گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی صدگونه جادوئی بکنم تا بیارمت

خواهم که پیش میرمت ای بیوفا طبیب بیمار باز پرس که در انتظارمت

صد جوی آب بسته ام از دیده برکنار بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت

خونم بریخت و ز غم عشقم خلاص داد منت پذیر غمزه ی خنجر گذارمت

می گریم و مرادم از این سیل اشکبار تخم محبت است که دل بکارمت

بارم ده از کرم سوی خودتا بسوز دل در پای دم بدم گوهر از دیده بارمت

حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع تست

فی الجمله میکنی و فرو می گذارمت